
عاشقانه پرستش میکنم این آفریده بدیع و بی نهایت زیبای خدای زیبا آفرین را
هر برگی که رنگ می بازد و رقصان می نشیند روی زمین نیمه سرد
هر رگبرگی که قرمز و زرد و نارنجی می شود
هر ساقه ای که خشک می شود و آتشی می شود که دست سرما خورده مرد رهگذر را گرم کند
هر فریادی که برگ خشکیده درخت زیر پای کودک بازیگوش می کشد
پاییز را دوست دارم ، نه آنقدر که تو را ، حسود نباش به این فصل رنگ رنگ و زیبا ، حسود نباش

چه آرامش رمز آلودی است زیر این سنگهای سرد و خاموش ..... دوستش خواهم داشت
قطعا

و تو در پس نیزارهای نیمه سوخته پنهان می شوی
تا گوشهایت صدای ناله نی را نشود
تنهایی فرصت سبزی است
برای هم آغوش شدن با لاله ها
آن را دریاب



چقدر برام هیجان انگیز بود اولین و شاید آخرین ورودم به زورخونه . همیشه تو فیلما دیده بودم ، میل و کباده ، رخصت گرفتن ، زنگ و مرشد و صلوات ، احترام به میدون دار ، حتی پاک کردن عرق پهلونها با یه دستمال از روی زمین توسط جوونترین پهلون گود .
انگار رفته بودم تو دوران قیصر و فردین و بیک و ........ خیلی هیجان داشت .

