تبليغاتX
محبوبه بوجار
آنچه نپاید، دلبستگی رانشاید


چه کسی می خواهد


من و تو ما نشویم


خانه اش ویران باد

پ ن :

می خواستم بنویسم : عید مبعث مبارک . یاد مادر داغداری افتادم که هنوز بر سر تربت خیس فرزندش اشک می ریزد  :(


نوشته شده توسط محبوبه بوجار در ساعت 10:8 | لینک  | 


سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند.. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود.. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم.. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز

  چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست

امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد.. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.

ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند

روحش شاد

نوشته شده توسط محبوبه بوجار در ساعت 12:8 | لینک  | 

  

من به این حالت میگم " خسر الدنیا و الاخره " ، این حالتی که نه نیروهای مهربون پلیس و امنیت و اینا نزارن تو عکس بگیری و نه مردم از ترس اینکه تو خبرنگار صدا سیما هستی یه دفعه صد نفر باهم سرت هوار بکشن که تو خبرنگار صدا و سیمایی ، عکس نگیر .  ( ولی واقعا خدارو شکر که خبرنگار صدا و سیما نیستم )

نزدیک بود از هر دو طرف کتک بخورم .  

 


اشتباه نگیرید ، اینجا اجتماع نااهلان نماز جمعه نیست ، اینجا خبرنگاران و عکاسان طفلکی هستن که برای در امان موندن از گاز اشک آور به سیگار و فندک و دود رو آوردن . بازم خدارو شکر که این گاز اشک آور همیشه در دسترس نیست ، وگرنه یه جورایی همه معتاد میشدن

نوشته شده توسط محبوبه بوجار در ساعت 19:51 | لینک  | 


این صحنه یکی از زیباترین صحنه هایی بود که دیده بودم ، خالص و ناب و پاک





نوشته شده توسط محبوبه بوجار در ساعت 2:34 | لینک  | 

 

امان بده

فقط دمی ، به حد نفس کشیدنی

بند بیا

به حد دیدن یک منظره

نمی شود ، نمی گذاری ، هر لحظه ، هر دقیقه ، هر زمان ، قطره قطره دلم از دیده فرو می ریزد .

به یادت که می افتم ، قلبم از سینه بیرون میزند و تو را با همه توان جستجو میکند .

نیستی ، و من این نبودن را تا عمق وجودم حس میکنم .

اشک است که امان نمی دهد

نه آغوش گرم دریا ، نه سبزی درختان سرو ، نه سختی کوه های استوار ، نه زلال آبشار صادق ، نه ..... نه ..... نه ...... ، هیچ کدام نمی توانند آرامش را به دلم باز گردانند ، هیچ کدام "تو " نمی شوند ، هیچ کدام جای خالیت را برای جان و روح خسته ام پر نمی کنند .

کجا سراغ از تو بگیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در این زندان خفه وتاریک ، در این هیاهوی حیوان های انسان نما ، در این بلوا ، در این آشوب تمام ناشدنی ؟

بغض راه گلویم را می بندد و اشک راه دیدچشمانم را .

خدایا ، این درد را به که گویم ...... که درمانی نیست

نوشته شده توسط محبوبه بوجار در ساعت 12:30 | لینک  | 

من از دست غمت مشکل برم جان


ولی دل را تو آسان بردی از من

.....................................................

نه اینکه نخوام ، نه اینکه تلاش نکنم ، نه اینکه بشینم تو خونه و هی غصه بخورم ، اما نمیشه ، هر کاری میکنم دلم آروم نمیشه ، هر راهی رو که میرم بازم نا آروومم ، بازم دلشوره دارم ، بازم دلم هراس داره . هیچ وقت نبودی ، اما این روزها نبودنت رو بیشتر حس میکنم . هیچ وقت برنگشتی ، اما اگه این بار برگردی ................. نمیدونم چیکار میکنم ، اما دوست دارم کاری کنم که همیشه بمونی . قول میدم تمام تلاشمو بکنم .

 

 

 

نوشته شده توسط محبوبه بوجار در ساعت 22:21 | لینک  | 


پ ن :

چقدر دور بودن از تهران و بی خبری از همه اخبار به طور کلی و دور بودن از همه بحث های سیاسی و انتخاباتی تونست حال خراب منو یه کم بیاره سر جاش . گرچه میدونم از فردا بازم روز از نو و روزی از نو ، ولی لازم بود ، مزه داد


نوشته شده توسط محبوبه بوجار در ساعت 22:59 | لینک  | 

گویا همه شهر را مدفون کرده اند ،

دهان که باز میکنی خاک در ته گلوی خشکت خانه میکند . 

خاک مرگ است در خیابانهای شهر ،

خیابان هایی که یک ماه پیش شور جوانانش را شاهد بود . 


پ ن  1:

خدایا این چه سرنوشتی است که دهان باید همیشه فرو بست ، یا تو خاک در گلویمان فرو میکنی ، یا آنها تیر در گلویمان

پ ن 2 :

چه چیز را می خواهید ثابت کنید ؟ قطع اس ام اس ، قطع مسنجر ها ، فیل تر کردن های مکرر؟ مگر زمانی که اینها نبود ، صدا به صدا نمی رسید ؟

نوشته شده توسط محبوبه بوجار در ساعت 15:49 | لینک  | 


امروز رفته بودم عکس پرسنلی بندازم ، هر چی بهم گفت یه کم چهره ات باز تر باشه ، یه ذره کمتر اخم کن ، عکس یه جوری نباشه که اخمو بیفتی نتونستم

فکر کنم دیگه نتونم تا چهار سال آینده عکس خندانی بندازم ، امیدوارم بعدش بتونم

نوشته شده توسط محبوبه بوجار در ساعت 0:22 | لینک  | 


مغزت رو از تو کاسه سرت در آوردی و گذاشتی جلوت نگاش میکنی که چی ؟

فکر میکنی که پاچه اس؟

چیزی نمیتونی اون تو پیدا کنی ، حتی کرم توش رو در آوردن ،  نمی بینی مثل گردو به هم پیچیده؟

بی خیال شو بزارش سر جاش

برو بیرون ببین چه خبره


پ ن :

برخی جانشان گرفته شد ، برخی نامشان ، برخی آینده اشان ..... هر کسی از دست داد آنچه را که متعلق به او بود

نامردها ، من ایمانم را از دست دادم ، آنچه را که در همه سختیها به آن تکیه داشتم ، حالا مرده ای بیش نیستم که فقط در میان زندگانم . اگر توانستم ذرات آخر ایمانم را حفظ کنم ، در آن دنیا حقم را از شما می گیرم

نوشته شده توسط محبوبه بوجار در ساعت 23:57 | لینک  | 

یک غزل زیبا از خلیل جوادی


آیینه سر بدزد که کورند سنگها

فرسنگها ز عاطفه دورند سنگها

 

 تـا آبها دوبـاره بیفتند از آسیاب

این روزها چقدر صبورند سنگها

 

آیینه چون شکست،به تکثیر می رسد

بیهـــوده در تـدارک گـــــورند سنــگهــا

 

باید قدم گذاشت ولیکن به احتیاط

کـز دیـر بــــاز سّد عبــورند سنگها

 

این است حرف تیشه ی آتش زبان که گفت

مثـــل  همـیشه  تـــــــــــــابع زورنــد سنگها

 

از سنگ جز سقـوط تـوقّع نمی رود

در قلّه بسکه مست غرورند سنگها

نوشته شده توسط محبوبه بوجار در ساعت 22:24 | لینک  | 


تو دریای من بودی آغوش بگشا

که میخوهد این قوی زیبا

بمیرد

تو حیرانی در این هنگامه من هم از تو حیران تر :((

پ ن :

چقدر این روزها که می گذرد به این حقیقت نزدیکتر می شوم که " آزادی در ایران تقریبا مطلق است " هر بار که میخواهم اس ام اس بزنم ، هر بار که میخواهم یک سایت خبری بخوانم ، هر بار که میخواهم ایمیل هایم را چک کنم ، هر بار که میخواهم مسنجرم را باز کنم ، بعضی ساعات که میخواهم به موبایل دوستی زنگ بزنم ، گاهی که دوست دارم مچ بند سبزی ببندم و گاهی که میخواهم برای ندای آزادیم گریه کنم ، در هر کدام از این مراحل یک قدم به آزادی مطلق نزدیکتر می شوم ، من از این خوشی دارم دق میکنم واقعا .

نوشته شده توسط محبوبه بوجار در ساعت 23:1 | لینک  |