یه چیزایی ، یه مواقعی ، یه جورایی ، حال آدم رو دگرگون میکنه به شدت . ( این توضیح اولیه ربطی به بقیه پست نداره )
برای عکس گرفتن از مراسم اربعین رفته بودم ، یه دفعه سر از درکه در آوردم ، یه امامزاده ای اونجا هست که من خیلی دوستش دارم ، خلاصه قسمت ما از اربعین زیارت این امامزاده بود و یه گشتی تو روستای کوهستانی درکه که خیلی خیلی برام جالب بود ، من این همه رفته بودم درکه اما هیچ وقت نرفته بودم تو روستاش گشت بزنم . و برای اولین باری هم بود که با مردم روستا کمی هم صحبت شدم ، کاری که خیلی دوست دارم انجام بدم ، حرف زدن با مردم غریبه . بهم گفتن دیر رسیدم برای مراسم اربعین ، اما برای ۲۸ صفر هم مراسمی دارن اونجا ، اگه عمری باشه میرم .




اینکه میگن اصحاب هنر تنهان همیشه درست نیست ، همیشه هم غلط نیست .
امروز تو مراسم تشییع منوچهر احترامی ، تو تالار وحدت ، یاد تشییع خسرو شکیبایی افتادم ، بدجوری دلم گرفت .
همین


یک دو روزی صبر کن ای جان بر لب آمده
زان که خواهم در حضور دوست بسپارم تو را


خسته ای و از صبح کلی با این و اون سرو کله زدی ، به زور و بلا تونستی یه حرف خیلی ساده رو به گوش یه آدم خنگ حالی کنی و آخرش هم با نگاه های هاج و واج طرف و این فکر که تقریبا اطمینان داری که این کله تکون دادن از سر فهم نیست بلکه فقط برای از سر باز کردن توست ، بی خیال اصل ماجرا شدی .
به صورت کاملا ساندویچی سوار مترویی شدی که دماغت با دهن خانم که شب قبل تا تونسته سیر خورده دو سانت فاصله داره ، خانمی با یه ساک به قد خودش تو ایستگاه بعد سوار میشه و ...... خانمای عزیز لباس زیر دارم ، لباس رو دارم ، سیم ظرفشویی دارم ، ترشی دارم ، سبزی خوردن ، سنجاق سر ، گل سر ، پسته ...... یه لحظه یادت میره تو واگن مترویی یا بازار 15 خرداد پیاده شدی و خودت خبر نداری ....... یاد پسر بچه ای می افتی که وسط مترو ایستاده و بلند بلند و با گریه داد میزنه " ای بی پدرا " و با خودت فکر میکنی ، عجب بچه بی ادبی ، اما وقتی تو ایستگاه بعدی میخوای پیاده بشی و مردم که هنوز فرهنگ استفاده از مترو رو نمیدونن و یا اصولا حتی اگه این موضوع هیچ ربطی به فرهنگ هم نداشته باشه باید بفهمن که تا مترو خالی نشه اونا نمیتونن سوار بشن گاهی تو مغزت یه عالمه فحش ناموسی میاد که در شان خودت نمیدونی نثار هر کس و ناکسی کنی و با خیلی با کلاس و مودب فقط به گفتن کلمه " بی فرهنگ " اکتفا میکنی و وقتی پیاده میشی از اینکه چقدر کلاس گذاشتی و همه فحش هارو تو دلت بهشون دادی وجدانت آرامش میگیره .
به دو میری سمت ایستگاه سواری ها _ صحبت اتوبوس رو اصلا نکن که منو کشتی سوار اتوبوس نمیشم که بازم همون بلا ها تکرار بشه _ از آقای سبیل گنده ای که جلو نشسته با گردن کج خواهش میکنی اگه ممکنه بره عقب و بغل دست بقیه سبیل گنده ها بشینه که تو مجبور نشی تا رسیدن به مقصد خودتو بچسبونی به در ماشین که آقای سبیل گنده بتونه با خیال راحت به هر طرفی که میخواد خم بشه و بخوابه ، آقای سبیل گنده یه مقدار عقبو نگاه میکنه و با اکراه و حتما کلی فحش و بدو بیراه به همه جماعت نسوان میره عقب میشینه .
این قسمت ماجرا از همه افتضاحتره ، راننده سبیل گنده یک نواری میزاره که اوووووووووووووووووخ ،
با زندگیم عشق تو بازیش گرفت ؟؟؟؟؟؟؟ اه اه اه
رفتیم دبی ، ....... دبی دبی .... دبی دبی ..... عجب هوایی داشت ....... جاتون خالی ....
راه که میره انگار که آهو شده ..... بی خودی نیست دل اگه جادو شده
بچه ناف ونکم ..... خوش تیپم و با نمکم ........ اوه اوه ، یه نوشابه واسه خودت باز کن داداش
می میرم برات .... آخر یه روز میشم فدات ....... ای لاف زن
تا مقصد باید فقط حرص بخوری جانم ، به این همه سبیل گنده که نمیتونی دستور بدی خوب ، مجبوری تحمل کنی
آرامشی دارم این روزها بس عجیب
امید که طوفانی در راه نباشد


بعضي از روزا رو ديدي که آسمون يه طرفش آفتابيه و يه طرفش باروني ، دل آدم هم گاهي اينجوري ميشه ، از يه جهت سرحالي و از يه جهاتي هم دلگير ، از یه طرف یه آفتاب خوشگل و گرم و مهربون دلتو گرم میکنه و از اون سمت آسمون دلتو یه عالمه ابرای سیاه و خاکستری پر کردن . خلاصه که هنگی یه روزایی کلا .

میتونی تصور کنی که این دو تا عکس درست از یک زمان و در یک جاده گرفته شدن ؟؟ قشنگ بود جاده امروز ، با صدای زیبای و دلنشین امید عشقولانه ای به پا کرد در دلمان که نگو و نپرس ، .....سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگیره / بزار که آرووم دل بی تابت بگیره /
همه عشق هامو رو میز جمع کردم و یه عکس یادگاری ازشون گرفتم .

البته جای یکی دو تاشون خالیه ![]()
دیدن این صحنه برام یه خورده سوال انگیز بود ، فکر کردم شاید مثل ماهی اوزون برون که حلال شد، گوشت خوک هم شامل همین موضوع شده و حلال اعلام شده و من خبر ندارم ، پرسیدم ، گفتن نه ، حلال نشده ،
ببخشید که این عکس اصلا کیفیت نداره ، خیلی با عجله گرفته شده ، از داخل ماشین در حال حرکت ![]()


دلیل حذف این پست این بود که بهم گفتن این " خوک" نیست چیزیه به اسم " خواک " که با جیگر کباب میشه ، اما وقتی یه بار از اون محل رد شدم با دقت نگاه کردم دیدم نوشته خوک ، حالا شاید منظورش همون خواک باشه ، قضاوت با شما
و البته واضح و مبرهن است که با فهمیدن اینکه این " خوک " یا " خواک " هم مشکلات جامعه ما به سرعت برق و باد حل خواهد شد ، ![]()


بالاخره سرما یه خاصیت هم داشت ، سگ و گربه داستان های والت دیسنی بالاخره با هم آشتی کردین ، الهی به پای هم پیر بشید ننه ![]()

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.
باید نرم دم بکشد.
باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک خوب نگاهش کنی ،
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی
اما ......
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.
پر از رنگ و بو .
این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی ،
برای جوکهای خنده دار تعریف کردن
و برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.
برای خاطره های دم دستی.
اولش هم حس خوبی به تو می دهند.
تو جزو کدام دسته هستی ؟؟؟؟؟؟؟؟

