
امروز خورشید مثل یه لامپ حبابی بین دو برج بود . زیبا است


یه رنگ آبی فیروزه ای درخشان خودشو باناز و تمنا از لای ابرا بیرون میکشه و اونقدر عشوه گری میکنه که اگه بتونی عاشقش نشی و هوس بغل کردنش رو نداشته باشی ، یا کلا بویی از احساس نبردی ، يا اساسا كوري .
دلت ميخواد ابراي سفيد و برفكي رو تو دستت بگيري و مثل پشمك گازشون بزني ، گاز كه نه ، اول زبون بزني تا يه كم جمع بشن ، بعد با همه شيريني تو دهنت مزه مزه كني و بعد چشاتو ببندي و قورتشون بدي .
دوست داري بري وسط كوه ، تو دل يه دره ، سرتو بگيري طرف آسمون ، دهنتو باز كني و باروني كه از آسمون مياد رو مستقيم بفرستي ته گلوت و حتي نزاري يه قطره اش هم به زمين برسه ، حالا زمين هر چقدر هم تشنه باشه مهم نيست ، تو سرشار از لذت نوشيدن آب آسماني هستي و حاضر نيستي كسي يا چيزي رو تو اين لذت شريك كني .
دوست داري چترت رو ببندي ، بري پارك وي ، روي پل ، درست بين لاين وسط ، بي خيال از عبور ماشينا ، راه بري و از اون بالا شمال و جنوب خيابون ولي عصر رو تماشا كني ، و به ريش خورشيدي كه به زور از لاي ابرا سرك ميكشه بخندي .
من ايني كه ميگن بهار فصل عشق و عاشقيه رو خيلي قبول ندارم ، فصل پاييز يه جوري دلبري ميكنه كه بهار پيشش لنگ ميندازه .
خوشحالم که سنی ازم گذشته و دیگه جاي عاشقی ندارم ، وگرنه اين روزا بدجوري عاشق ميشدم ![]()
